ناگهان چقدر زود دیر میشود...!
ایها النااااااااااااااااااااس..............!من نمیخوام برگردم سمنان!!!;(
ایها النااااااااااااااااااااس..............!من نمیخوام برگردم سمنان!!!;(
غریب است دوست داشتن.
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده
؛
به بازیش میگیریم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر .
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان
خوانده شدهاند ...!!!
پس مقصر کیست؟؟!!
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز
خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده
ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان
را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و
دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و
میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...!
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه
تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم
سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
بعد از پیگیری های متوالی...سخنی از جوادی فر:"باور کنید تقصیر ما نیست!تعداد دانشجویان قبول شده در این ترم حدودا100 نفر بیشتر از تعداد درخواست شده است!"!!!!!!!!!!!!کی فرستاده؟!
جالبه که وقتی داشتیم از کنترل جمعیت در خوابگاه با مسئول خوابگاه میگفتم یه نفر بایه فرم امضا شده اومدو گفت :"باید به من اتاق بدید امضاشو گرقتم!(این خانم این ترم مهمان شدن اینجا و از قبل گفته شده بوده که به مهمان خوابگاه تعلق نمیگیرد...! )
حالا یکی به من بگه چرا من که سال3 هستم باید توی اتاق6نفره اونم با3تا ورودی باشم اما سال4پزشکی توی اتاق3-4نفره؟!
اسمشم گذاشتن "قانون" جالبه!!!!!!
پ ن : وقتی در اعتراض به تعداد افراد اتاق کمی عصبانی شدم و با یه جنله حال خانم میرکورو گرفتم با یه جمله بسیار زیبا منو خاموش کرد:
" این شماره تلفن که به شیشه زدیم شماره پانسیونه ، آقای جوادی فر گفته هرکی مشکل داره بره پانسیون!!"
پ ن : یه عمر به همه گفتیم : مشکل داری؟ پانسیون - حالا جوادی فر به ما میگه...؟!دنیا چقدر کوچیکه!!!