واقعا کارتون زشت بود!!

 

دعاهاي دلنشين كودكان!!

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.لطفاً آمین بگوئید:
ادامه نوشته

قلبم کاروانسرایی قدیمی است!!

 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من نبودم که این کاروانسرا بود.پی اش را من نکندم.بنایش را من بالا نبردم.دیوارش را من نچیدم.من که آمدم،او ساخته بود و پرداخته،و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان،که روشن بود و می سوخت.از روغنی که نامش عشق است.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من اما صاحبش نیستم.صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به من نمیدهد،درها را خودش مي بندد،خودش باز ميكند،اختيار داري اش با اوست.اجازه ي همه چيز.

قلبم كاروانسرايي قديمي است.همه مي آيند و مي روند و هيچ كس نمي ماند.هيچ كس نميتواند بماند كه مسافرخانه جاي ماندن نيست.مي روند و جز خاك رفتنشان چيزي براي من نمي ماند.

كاش قلبم خانه بود،خانه اي كوچك و كسي مي آمد و مقيم مي شد.مي آمد و مي ماند و زندگي

مي كرد و سال هاي سال شايد.

...

هر بار كه مسافري مي آيد،كاروانسرا را چراغان مي كنم و روغن دان قنديل ها را

پر از عشق،هر بار دل مي بندم و هر بار فراموش ميكنم كه مسافر براي رفتن

آمده است.

نمي گذارد،نمي گذارد كه درنگ هيچ مسافري طولاني شود.بيرونش مي برد،بيرونش

مي كند.و من هر بار در كاروانسراي قلبم مي گريم.

غيور است و چشم ديدن هيچ مهماني را نداردوهمه جا را براي

خودش مي خواهد،همه حجره ها را،خاليِ خالي.

...

و روزي كه ديگر هيچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل مي شود،

با صلابت و سنگين و سخت.آن روز ديوارها فرم خواهد ريخت

و قنديل ها آتش خواهد گرفت و آن روز،آن روز كه او تنها مهمان مقيم من

 باشد،كاروانسرا ويران خواهد شد.آن روز ديگر نه قلبي خواهد ماند

و نه كاروانسرايي. 

"عرفان نظر آهاري"

 

+لازم به ذكره كه اين مطالب در مورد قلب من صدق نميكنه!!!قلب من برام مث كعبه است و خيلي برام مقدسه!!و هر كي اجازه ورود نداره!!!!

+گفتم كه سوءتفاهم نشه و چون جالب بود نوشتم!!!

بهار که بیاید،رفته ام..!

 

می روم،باید رفت،در خون تپیده و پرپر.

سیمرغ،مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد.هدهد بد که این را به من گفت.

راستی،اگر دیگر

نیامدم،یعنی که

آتش گرفته ام،یعنی که

شعله ورم!یعنی سوختم،

یعنی خاکسترم را هم باد برده است.

می روم اما هر جا که رسیدم،پری

به یادگار برایت خواهم گذاشت.

می دانم...

َاین کمترین شرط جوانمردی است.

بدرود،رفیق روزهای بیقراری ام!!!

قرارمان اما در حوالی کوه قاف،پشت آشیانه ی سیمرغ،

آنجا که جز بال و پر سوخته،

نشانی ندارد....!!!

 در ج آقای سید:

سلام خیلی ممنون بازم نظر لطفتونه!!!!

حالا هر چی باشه بازم جای شکرش باقیه که نگفتی خود پینوکیوم!!!و واقعا عذر میخوام که سیندرلا نیستم!!!

حالا اینا مهم نیس،خیلی دلم میخواد بدونم خودت شبیه کی هستی؟؟؟!!!



راسی اونکه گفتی من نیستم یکی دیگست!!!:)

بازم منتظر نظرای قشنگت هستم