...

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است       ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست
 
 
 
برادران طریقت نصیحتم مکنید                         که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است...

حکایتی از سعدی...

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست وغلام دیگر دریا را ندیده بود ومحنت کشتی نیازموده گریه وزاری در نهاد ولرزه بر اندامش افتاد چندان که ملاطفت کردند ارام نمی گرفت وعیش ملک ازاو منعض بود چاره ندانستند حکیمی در ان کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشدبفرمودتا غلام را به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند وپیش کشتی اوردند به دو دست در سکان کشی اویخت چون برامد گوشه ای بنشست وقرار یافت ملک را عجب امد پرسید در این جه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود وقدر سلامتی را نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتاراید.

 ای  سیرِ! تو را نان جوین خوش ننماید         معشوق من است انکه به نزدیک تو زشت است (آرزو خانم واس تو)

حوران بهشتی را دوزخ بوداعراف(جایگاهی بین بهشت و دوزخ)         از دو زخیان پرس که اعراف بهشت است

این نیز بگذرد!!!!!!!!!

آید وصال و هجر غمانگیز بگذرد

ساقی بیار باده که این نیز بگذرد

 

ای دل به سردمهری دوران صبور باش

 کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد

 

دلها به سینه گم شود از دستبرد عشق

هرجا بدان جمال دلآویز بگذرد

 

بیند چو ابر گریهکنان در رهم ولیک

از من چو برق خندهزنان تیز بگذرد

 

شب چون زکوی او گذرم با نثار اشک

گویی زباغ ابر گهرریز بگذرد

 

سوی من آرد ای گل نورسته! بوی تو

هرگه صبا به گلبن نوخیز بگذرد

 

داغم، ز بخت غیر ولی جای رشک نیست

کز ما گذشت یار و از او نیز بگذرد

 

رسید فصل خواب و خوشی

وین نیز بگذرد!

 

پ ن: توجه توجه! بیت آخر از سخنان گهربار خودم بود

بقیه بیت ها هم کمک عراقی بود!!!!!

طرحی برای صلح

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

"اگر فتح این است

                       که دشمن شکست

چرا همچنان دشمنی هست؟"

                                        

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود میزد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ

"به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

           که بر جنگ!"

                                                                   قیصر امین پور

به آرامی آغاز به مردن میکنی

  به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی وقتی خود باوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به  تو کمک کنند.به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغییر ندهی.به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر حداقل یک بار در عمرت ورای مصلحت اندیشی نروی به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن امروز کاری کن امروز مخاطره کن نگذار که به آرامی بمیری.

سلام .يه شعر به مناسبت روز شعر و ادب پارسي كه 27 شهريور بود.ميدونم امروز 31 شهريور ولي تقصير من نبود.اولش بلاگفا باز نميشد بعدشم من يادم رفت خوب

ادامه نوشته